|
بید مجنون
| ||
|
انگار همین دیروز بود...از اول هفته نقشه می کشیدیم که چطوری مامان باباهامونو راضی کنیم تا آخر هفته بریم خونه همدیگه...واقعا یادش بخیر...عجب عالمی داشتیم...عاشق اون ۵شنبه هایی بودم که میومدن خونمون و بعد کلی اسرار و اشک تمساح و ازین حرفا راضی می شدن و خونمون میموندن...اونوقت ها انگار دنیارو بهم میدادن...هم سن بودیم...فقط من ۳ ماه بزرگتر بودم که همیشه سر این قضیه کلی بهش زور میگفتم و ادعای بزرگیم می شد،بعد گویا من ۱ بار وقتی خیلی کوچیک بودیم تو بازی و شوخی شوخی سرشو کرده بودم تو لگن آب و این طفلی هم زورش به من نمیرسیده و خلاصه اگه دیر رسیده بودن...!!!!!!!!با هم درس میخوندیم...پیک های شادیمونو(بخوانید عزا) با هم حل میکردیم...عیدا و تابستونارو که دیگه همش با هم بودیم...درسته که دخترداییمه اما واقعا حکم خواهرم رو داره چون من که خواهر نداشتم اونم تک بچه بود و البته یکم هم لوس بود...:)) خلاصه اینکه همه جا باهم بودیم...تو شادی و تو غصه...از اون روزای بچگی خیلی گذشته و فقط مونده خاطراتش...حالا دیگه این آبجی ما واسه خودش خانومی شده و فردا هم عروسیشه...
فاطمه جان برات بهترین هارو آرزو میکنم در کنار همسر گلت...
[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 12:16 ] [ سروین ]
نمیدونم نحسی ۱۳ به در منو وبلاگمو در آغوش کشید یا ما اونو در آغوش کشیدیم یا عوامل استکبار جهانی ما رو در آغوش کشیدن!!! خلاصه یه جورایی شد که این وبلاگ بنده خدای ما ۶ ماه از منه مادرش و از خانواده اش به دور افتاد و شرمنده دوستایی خوبی شد که بازم سر میزدن و سراغ میگرفتن و من از همین جا کمال تشکر رو دارم ازشون و ازین حرفا...
راستش چند روزی بود که دلتنگ اینجا و دوستای خوبم بودم اما نمیدونستم که بیام و چی بگم؟!...کلا" امسال واسم خیلی سال متفاوتی بوده و اتفاقات زیادی واسم افتاده که نه میشه گفت خوب بوده نه بد!!! الان که اینجام و دارم مینویسم خیلی روحیاتم نسبت به ۶ ماه قبل عوض شده...هم روزای بد داشتم هم خوب...تجاربی که واسم خیلی ارزشمندن و شاید یه جورایی هم سخت به دست اومدن...راستش این روزها هم خیلی خوب نیستم...سرشارم از دلخوری و دلخوری و دلخوری و نبود هیچ گوش شنوا...یه جورایی از همه آدما خسته شدم...از بعضی ها بیشتر و از بعضی ها کمتر... امیدوارم این روزای بد هم زود بگذرن و برن... خلاصه اینکه من اومدم...شاید خیلی با انرژی نباشم.. اما هستم...امیدوارم شما هم باشید... [ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 23:40 ] [ سروین ]
با اینکه ۱۳ روز از شروع سال جدید گذشته ولی به نظر من هنوز دیر نیست پس عید همه دوستای خوب وبلاگیم مبارک باشه و امیدوارم سال خوبی داشته باشید و حرکت جهادی رو از همین ابتدای سال شروع کرده باشید(!!!!!) و ازین حرفا... راستش یکم سرم شلوغ بود این روزا و البته یکم هم به نت دسترسی نداشتم و...
و اما ۱۳ به در که امروز باشه...راستش هیچوقت از این روز خوشم نمیومده چون بوی تموم شدن عید رو میده و نوید دوباره شروع شدن کار و درس و شایدم زندگی روزمره...یهو رنگ و بوی همه چیز عوض میشه از برنامه های تلویزیون بگیر تا دوباره شلوغ شدن این به اصطلاح پایتخت...حتی حس میکنم تو چهره آدما هم غم میشینه...ولی خب کاریش نمیشه کرد...خوش بختانه امسال ۱۳ به در تهران نیستم و الان هم کم کم میخوایم که بریم و یه ۱۳ به در خوب رو داشته باشیم...امیدوارم به همه خوش بگذره...ولی وجدانا" سبزه گره بزنیدا نه درخت... [ شنبه سیزدهم فروردین 1390 ] [ 9:59 ] [ سروین ]
اومدم که بگم و گله کنم از همه چیز و از همه آدم ها اما نتونستم و تواضع به خرج دادم(!!!) و بر خلاف مجری های تلویزیون که متکلم وحده هستند و مع الغیر را به حساب نمی آورند، خواستم که حرف دلم را با زبان عرفان نظرآهاری بگویم که چنین گفت:
"سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.میخواست بگوید که چگونه سگی میتواند مردم شود! اما او نمیدانست که مردمان به سگان گوش نمیدهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آنکه چیزی بگوید،سنگش زدند و چوبش زدند و رنجور و زخمی اش کردند. سگ اصحاب کهف گریست و گفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من اینگونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟؟...آیا نمیدانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد میکند؟؟... هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم،امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی میتواند بدل به آدم شود، اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است... دست هایی از خشونت دارید، میدرید و می کشید.دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره میکنید.این سگ که این همه از او نفرت دارید نام من است اما خوی شماست!سگ اصحاب کهف گفت:آمده بودم از تغییر برایتان بگویم.از تبدیل، از ماجرای رشد و فراتر رفتن. اما میبینم که شما از تبدیل،نتها فرورفتن را بلدید،سقوط و مسخ را. با چشم های اعتیاد به جهان نگاه میکنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمیدهیدتا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر. چرا نیاموخته اید، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید.شاید دیگری سگ باشد، اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز میتوان شنید!سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا دوباره او را بمیراند و به خواب برد...خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت..." کاش همچون سگی بودیم ولی خوی یک انسان حقیقی در ما جاری بود...افسوس که همه مان به خواب رفتیم... [ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 ] [ 13:26 ] [ سروین ]
۱-نشسته بودیم و به راحتی هرچه تمامتر(!) مشغول زندگی مان بودیم که مادر محترممان پیشنهاد نقاشی خانه را داد و بدین ترتیب بود که ما ۱۰ روز تمام خانه به دوش شدیم و بماند که اواسط نقاشی به شدت پشیمان شده بودیم...خلاصه در این تعطیلات بعد از امتحانات از بوی رنگ و بساط نقاشی بسی لذت بردیم و خداروشکر که تمام شد...البته ناگفته نماند که قبل از شروع کار آقایون محترم نقاش مدت ۶-۷ روز را برای این کار پیش بینی کرده و وعده داده بودند و به اصرار پدر نیروی کار اضافی هم گذاشته بودند ولی خب یادمان نرود که ما ایرانی هستیم و به قول و قرارها و پیش بینی هایمان اعتباری نیست...اما هرچه بود از خانه تکانی عید خلاص شدیم و خانه مان را یکرنگ کردیم تا برخلاف دلهایمان چند رنگ نباشد...!
۲-در ترم گذشته استادی داشتیم بس مسئولیت پذیر و مدعی!!!!! عضو هیئت علمی و کاندیدای نمایندگی مجلس و چه و چه...!! استاد گرامی که ید طولایی در امر ادعا داشتند و مداما" از کار همه ایراد میگرفتند و کشورهای پیشرفته را بر سرما میکوبیدند، هنوز قادر به رعایت کردن نکات ساده ای به عنوان یک استاد نبودند...کلاس ساعت ۸ بود و ایشان ۸:۴۵ تشریف میاوردند که بهانه شان برای دیر آمدن ترافیک بود(آخه نه اینکه ما با هواپیمای شخصی مان میرفتیم دانشگاه و ایشان با اتوبوس و تاکسی!!!!) خلاصه کار به جایی کشید که ساعت کلاس را ۸:۳۰ کردند ولی بازهم ایشان همان ۲۰-۱۵ دقیقه تاخیر را داشتند.تصور کنید که کلاس ساعت ۸:۴۵ شروع میشد و ۹:۱۵ تا ۱۰ آنتراک داده میشد و پس از آن به مدت ۳۰ دقیقه مجبور به شنیدن سخنان گوهربار ایشان بودیم تا اینکه ساعت ۱۰:۳۰ (هرهفته) موبایل ایشان زنگ میخورد و پس از تذکر به ما که سکوت را کاملا" رعایت کنید، به مدت ۱۵ دقیقه با رادیو مصاحبه تلفنی انجام میدادند و ما حق نفس کشیدن نداشتیم...این استاد با این همه ادعا و وضع تدریس،پس از گذشت ۳۴ روز از امتحان هنوز افتخار ندادند که برگه ها را تصحیح کنند و کارمان این شده که هرروز به سایت دانشگاه سر بزنیم و به در بسته بخوریم و ما که برای ثبت و شروع کارآموزیمان نیازمند اعلام تمام نمرات هستیم معطل ایشان باشیم...واقعا" جای تاسف داره...یعنی اگه حتی تا ۱ ماه دیگر هم ایشان اعلام نمره نکنند خبری از کارآموزی نخواهد بود و...و خب باز فراموش کردیم که ما ایرانی هستیم و اوضاع مسئولیت پذیریمان بهتر از این نمیشود... ۳-بنیامین(برادرزاده ۵ ماهه ام) به طرز عجیبی دچار تشنج شد آن هم در چه روزی...روز تجلی بصیرت!!!! پدرمان از این همه بصیرت درآمد...جمعه از صبح تا نزدیکای ظهر فقط در به در یک متخصص کودک در این به اصطلاح پایتخت بودیم!! و بماند که چقدر اذیت کردند و بچه بیچاره هنوز بستری ست و چقدر تاخیر در انجام چند آزمایش ساده صورت گرفت و رفتار نامناسب(برخی از) پرستاران و پزشکان و نگهبانان و بی تفاوتی شان به نگرانی مردم و اینها هم که جای خود دارد... این روزها، روزهای جالبی ست...!!!!! [ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 20:9 ] [ سروین ]
بلاخره تمام شد.امتحانات رو میگم...بعد از ۱۰ روز طاقت فرسا و امتحانات رنگارنگ،بالاخره خلاص شدم...واقعا" تو ۶ ترم گذشته هیچ وقت اینقدر اذیت نشده بودم و این ها همه از برنامه ریزی فوق العاده عالی دانشگاه و مدیر گروه محترم ناشی میشد که نخواسته بودند خدای نکرده هیچ امتحانی احساس غربت کند و همه امتحانات را جفت کرده بودند با فواصل زمانی مایل به صفر و خلاصه همه چیز عالی بود و آروم...اتفاقات غیر منتظره هم دیگه جای خود داشت... یکی از همین روزها که از قضا ۲ امتحان سنگین هم داشتم، برای نخستین بار خواب موندم و خدا میدونه که با چه حالی رسیدم سر جلسه...از طرف دیگه این ترم ماجراهایی داشتم با ماشین حساب...اولین و دومین امتحان که به طرز حیرت انگیزی ماشین حسابمو جا گذاشتم و سر جلسه کلی درگیر بودم و از برکت سر جابه جایی ماشین حساب نزدیک بود محکوم به تقلب هم بشوم...سایر امتحانات هم که نیازی به ماشین حساب نداشتند تا این امتحان آخر که یک امتحان شدیدا" محاسباتی بود...مجهز به سر جلسه رفتم و شاد و خوشحال سر جایم نشسته بودم و منتظر توزیع برگه ها بودم که به یکباره ماشین حساب از دستم افتاد و به کلی خراب شد و باز من ماندم و...که از قضا تا شعاع ۱ کیلومتری(!!!) هم قحط ماشین حساب بود و باقی ماجراااا...
اما با همه این تفاسیر این ترم هم با تمام خوبی ها و بدی هاش تمام شد و به خیر گذشت...اما اتفاق جالب دیگری که بسی مایه شادی ما شد...تقریبا" از وقتی یادم میاد یه حسرت کوچولو داشتم و اونم این بود که همیشه تولدم مصادف با امتحانات بود و این امر استثنا هم نداشت...البته علاقه چندانی هم به تولد گرفتن نداشتم چون چندباری هم که بچه بودم و تولد گرفتند برام ،فقط چشم ما به بافتنی های گوناگون منور شد وبس...چون تولدم تو اولین ماه زمستون بود و همه میترسیدن از سرما بمیرم و واسم بافتنی میاوردند... ولی به هر حال دوست داشتم که تولد بدون امتحان و درگیری رو هم تجربه کنم.... تا امسال که تقریبا" برای نخستین بار امتحانات زودتر رخت بربستند و ما را آرزو به دل نذاشتند...امتحاناتم دیروز تمام شدند و من امروز ۲۲ ساله شدم... راستی تا یادم نرفته دوستان عزیزم دیشب یه تولد کوچولو هم واسم گرفتند که البته جای همه دوستان خالی بود. و در آخر، معذرت بابت اینکه تو این مدت نتونستم به دوستان خوب وبلاگی سر بزنم، در اولین فرصت جبران خواهد شد... [ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 21:32 ] [ سروین ]
مثلا" وقتی ما بچه(تر) بودیم اگر وسیله غیر مجازی رو برمیداشتیم، با سرعت نور وسیله مذکور غیب میشد و با این جمله "جوجو بردش یا چه میدونم سگ بردش" دور از جون شما خر میشدیم و دیگه پیگیری نمیکردیم...اما مگه الان میشه سر اینا کلاه گذاشت! 1 بار اینکارو کردم و یه چیزی رو قایم کردم، آقا این برادرزاده مون چنان ضایعمون کرد که خدا نصیب نکنه....یا مثلا" یادمه 5،6 سالم که بود صبح ها به محض بیدار شدن از خواب مینشستم جلوی تلویزیون و برنامه کودک میدیدم. یک بار که از قصا دست و رو نشسته(واهو واهو واه) اومدم و نشستم پای تلویزیون و خانوم مجری گفت: سلام به شما دختری که هنوز صورتتو نشستی و چه کار بدی کردی!!!...از این جریان به بعد تا چند روز با لباس پلوخوری و مثل دسته گل مینشستم جلوی تلویزیون و هرچی دیگران میگفتن که بابا اون نمیتونه تورو ببینه به خرجم نمیرفت که نمیرفت... اما در مقایسه تو یه قضیه مشابه من به همراه علی(برادرزاده 4 ساله ام) مشغول دیدن یه انیمیشن بودیم که اندکی هم ترسناک بود.من برای اینکه سر به سرش بذارم تو یه صحنه گفتم: واااای الان میاد میخورتمون و ازین حرفااا و منتظر بودم که بترسه و بیاد تو بغلم که در نهایت ناباوری یکهو شاکی شد و گفت:عمه مگه تو نمیدونی که اینا کارتونه و الکی و اونا نمیتونن بیان اینجا....و طبق معمول ما ضایع شدیم... یا مثلا" یادش بخیر تو 4 سالگی با دخترداییم واسه یه سوسک دام گذاشته بودیم، اونم به طرز فوق العاده ای!! توی یک دنپایی یه تکه نون گذاشته بودیم و به نونه نخ بسته بودیم و سر نخ دست خودمون بود و پشت تخت در انتظار سوسک بودیم تا وقتی اومد و خواست نون رو بخوره ما نخ رو بکشیم و اونم بیاد و ما با دنپایی بزنیمش!!!!!(انصافا" ما ها با این همه هوش و استعداد حروم شدیم تو این مملکت گل وبلبل!) ما تو بچگیمون اینطوری فکر میکردیمو الان اینطوری...به آیدا(برادرزاده 7 ساله ام) میگم میخوای تو این دفترچه یادداشت قشنگت چی بنویسی؟ در جواب میگه: میخوام توش تمام کارای بدم رو بنویسم که در آینده به بچه ام نشون بدم که ببینه مادرش چطوری بوده و کارای بد منو تکرار نکنه!!!!....واقعا" موندم که چی بگم بهش... یا همین چند وقت پیش وقتی علی زل زده بود به یه جا، ازش پرسیدم که به چی فکر میکنی؟ گفت: دارم فکر میکنم که پیر بشم کی واسم عصا میخره!!! واقعا" مقایسه نسل دیروز و امروز گاهی آدم رو به چالش میکشه و بعضی اوقات این سوال واسم پیش میاد که ما خیلی ساده بودیم یا بچه های الان زیادی باهوشند؟!!!! ولی به هر حال من فکر میکنم که بچه های الان بچگی نمیکنند.... [ جمعه سوم دی 1389 ] [ 19:45 ] [ سروین ]
از اونجایی که میدونم واژه تقلب واستون خیلی غریبه(!) و اصلا" تا حالا به گوش مبارکتون هم نخورده,پس ابتدا به تعریف تقلب و به طور تخصصی تر تقلب در امتحانات می پردازیم: به زبان ساده یعنی اینکه تا شب امتحان در خوشگذرانی و مهمانی و اینا باشید و روز امتحان به راحتی یک فرد مثبت و اصطلاحا" خرخون(که تعدادشان نیز کم است) را پیدا کرده و دست به دامن او شوید و به رزرو صندلی در نزدیکترین فاصله با او بپردازید و در مواردی برای کم کردن فاصله تان با فرد مذکور و اطمینان ار امدادهای غیبی به او باج دهید. و خلاصه به راحتی هرچه تمام تر از اطلاعات ایشون بهره برداری کرده و از شر امتحان خلاص شوید. حال این بهره برداری ممکن است به صورتهای مختلفی باشد. ممکن است عینی باشد یعنی چشمانتان را همچون عقاب به برگه ی مدنظر تنظیم کنید.چشمهایی که تجربه ثابت کرده در این مواقع از نظر قدرت بینایی به 10/11 هم میرسد!!!!! و یا رد و بدل کردن برگه و راههای مدرن تر استفاده از گوشی و هندزفری و... در نوع دیگری از تقلب هم ممکن است شما حاصل دست رنج خودتان را بخورید و از منزل تقلب ها را نوشته و با خود ببرید(این یعنی تقلب شرعی)... و اما من و تقلب... به خودم که فکر میکنم و یه حساب سرانگشتی، میبینم که تعداد تقلب هایم در دوران مدرسه شاید به تعداد انگشتان 1 دست هم نباشد!!!!راستش از همون اول هم خیلی رابطه خوبی با تقلب نداشتم و این بیشتر به خاطر ترس از تقلب بود و اینکه تو خودم نمیدیدم که بدون ترس اینکارو انجام بدم و از همون اول ترجیح میدادم 7،8 روز کتابارو تو سر خودم بکوبم و بخونم ولی حاضر به 10 min تقلب سر جلسه نمیشدم...البته تقلب رسان خوبی هم نبودم چون میترسیدم ولی خداییش همیشه خوش خط و درشت مینوشتم و برگمو باز میذاشتم و میگفتم خودتون و همتتون دیگه ببینید و بنویسید...و من در تعریف تقلب نقش مفعولی داشتم... دانشجو هم که شدم این روند ادامه داشت البته در دز پایین تر.چون گاهی تقلب هایی با سایز میلی متری با خودم میبردم که البته چشم خودم هم به زور میدیدش چه برسه به... شاید یکی از دلایل این تنفر و ترس من از تقلب مربوط به خاطرات زیبا(!) و اندکم در این زمینه میشود: 1بار تو راهنمایی سر یکی از امتحانات جسارت به خرج دادم و در دقایق آخر چشمان مبارک را به برگه ای دوختم و جوابهایم را خط زدمو با ذوق آنچه دیده بودم را نوشتم که پس از امتحان عیان گشت که جوابهای خودم درست بودند و... این اتفاق چندبار دیگر هم تکرار شد! 1 بار هم یک برگه تقلب رو تو جامدادیم گذاشته بودم و اصلا" به کار که نیامد هیچ،برایم دردسر هم شد... چون گویا وقتیکه من غرق در سوالات بودم برگه از جامدادی بیرون افتاده بوده جلوی پایم و مراقب هم که از قضا خیلی خوش اخلاق (!!!!!!!) بود برگه را دید و گیر داد به من... از او اصرار و از من انکار... 1 بار هم که هیچوقت فراموش نمیکنم سر یکی از امتحانات میان ترم 3 که انصافا" هم سخت بود و خرخونی هم افاقه نمیکرد با یکی از به ظاهر دوستانم هماهنگ کرده بودم که به من برسونه و من هم خرسند منتظر بودم که فرد مذکور پس از اتمام نوشتنش به یاری ما بشتابد که در نهایت ناباوری به محض تمام کردن برگه را تحویل داد و رفت... 1 بار هم همین 2 هفته پیش بود که استاد به یکباره آمد و گفت کوییز!!!!!!! برای اولین بار چون جایم خوب بود دل رو به دریا زدم (غافل از اینکه کویر بود) و جزوه را زیر دستم گذاشتم و خوشحال بودم از این زرنگی!که خلاصه استاد محترم 3 سوال داد و لبخند را بر لبمان خشکاند.چون دقیقا" هر 3 سوال از همان جلسه آخر بود که ما غایب بودیم و اینجا بود که شروع کردیم به انشا نوشتن و نمره درخشانی هم گرفتیم! این خاطرات زیبای من از تقلب و شجاعت نداشته در این مورد سبب شد که خیلی وقت پیش ها به این نتیجه برسم که مرا چه به تقلب!!!!!!؟...همان بهتر که بنشینم و کتابها را بجوم... راست گفتند که "هرکه را بهر کاری ساختند" گویا مارو بهر تقلب نساختند زوری که نیست... شما هم تقلب نکن...خوب نیست...چربیت میره بالا... [ یکشنبه هفتم آذر 1389 ] [ 18:17 ] [ سروین ]
1- تصور کنید همراه با یکی از دوستای قدیمیتون رفتید بیرون و بعد از چند ساعت که کلی به شما خوش گذشته عازم منزل هستید.ساعت حدوداً 8:30 که شما دارید با دوستتون از خاطرات دوران مدرسه حرف میزنید و قدم زنون به سمت خونه میرید. به پل عابر میرسید و همینکه دارید از پله ها بالا میرید حس میکنید مردی پشت سر شما به طرز مشکوکی سرعت خود را کم کرده و علی رغم اینکه میاید کنار تا رد بشه همچنان پشت سر شما در حال حرکته ، به راه خودتون ادامه میدید تا روی پل، که ازقضا تا شعاع چند صد متری هیچ موجود زنده ای جز شما 3 نفر وجود نداره!!!!!کمی سرعتتان را بیشتر میکنید تا جایی که حس میکنید فرد مذکور در حال دویدن است....شروع میکنید به دویدن و او به دنبالتان...به پایین پله ها که میرسید به شما میرسد و میپرد و ناغافل دوست شما را بغل میکند و شما هم جیغ و فریاد میکنید و تا جایی که میتوانید میزنیدش تا دوستتان را رها کرده و پا به فرار میگذارد... خوشی از بینی مبارکتان خارج میشود! 2- صبح یکی از روزهای خداست و شاد و خرسند هستی و با انرژی میخوای بری دانشگاه.البته این حالت گذراست و این خلق نیک فقط تا قبل از سوار شدن به تاکسی همراه شماست.سوار تاکسی میشید و متأسفانه جلو پر بوده و شما عقب مینشینید در کنار یک آقای به ظاهر محترم(!).چندی نگذشته که شما حس میکنید که هر آن از عرض شما کم و به عرض این آقای محترم افزوده میشه!! تا جایی که صورتتان شیشه ماشین را لمس کرده و کمرتان محکم به دستگیره فشرده میشود...به روی خودتان نمیاورید و سعی میکنید فشرده بنشینید به این امید که به زودی ایشون پیاده خواهند شد.ولی خب انگار کسی قصد پیاده شدن ندارد و همه شاد و خرسند تا آخر مسیر با شما همراهند.... بعد از چند دقیقه حرکات نابه جای این مسافر عزیز باعث میشه که دیگه شما از کوره در رفته و تذکر دهید...اما قدرت خدا بعضی ها پرروتر از این حرفها هستند و... 3- بعد از یک روز پر مشغله و 3 تا کلاس خسته کننده راهی خونه میشی.سوار تاکسی میشی و از بخت خوب این بار شما جلو مینشینید و همه چی آرومه تا اینکه برخلاف دفعه قبل هر 3 مسافر عقب ماشین پیاده میشوند و از همینجاست که راننده با بهونه و بی بهونه شروع میکنه به سؤالات بیجا و... 4- تو خونه هستید که دخترداییتون زنگ میزنه و با ناراحتی تعریف میکنه که: کارمون تموم شده بود و از مطب اومده بودیم بیرون و با دوستم سر خیابون منتظر تاکسی بودیم. یه مرد 30 و خرده ای ساله در کنار دوستم ایستاد.چند لحظه نگذشته بود یهو دیدم دوستم داره با جیغ و فریاد دنبال فرد مذکور میکنه و اونم مثل چی در حال فراره و منم بی خبر از همه جا به دنبالشون.تا جاییکه به اندازه 2 تا چارراه در حال تعقیبش بودیم تا اینکه مردم گرفتنش و دوستم شروع کرد به زدنش...بعد از اینکه عیان گشت که چی شده(از بیانش واقعاً معذورم)2 تا پسر دیگه هم افتادن به جونش و... نمیدونم اشکال کار از کجاست و چه چیزی باعث بالا رفتن آمار این اتفاقات در جامعه شده...به امید آن روز که کمتر شاهد این مسائل باشیم...
[ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ] [ 11:0 ] [ سروین ]
بدو بدو پله هارو 6 تا یکی اومد پایین,دستشو گذاشت رو زنگ,حالا زنگ نزن کی بزن!!! دختر همسایه رو میگم,اسمش ریحانه ست.مامانم بنده خدا سراسیمه درو باز کرد,همینکه در باز شد انگار که دکمه استارتشو زده باشی تندتند شروع کردن به حرف زدن...حاج خانوووم(مامانمو میگفت!)این جوجه من از دیروز تا حالا حالش خوب نیست(آخه بس که جوجه بیچاررو چلونده بود) مامانم که میدونست این بیچاره زنده بمون نیست تو دست این بچه,به شوخی بهش گفت لابد سرش درد میکنه جوجت!! یهو انگار که چیز مهمی کشف کرده باشه بدووو رفت، طوری که من فکر کردم برای نخستین بار به فناوری ساخت جوجه مصنوعی (از همین ها که ما زیاد داریم دیگه) دست یافته!!!! خلاصه چشمتون روز بد نبینه که این جوجه بد دیداااا...1 ساعت نگذشته دیدیم باز خانوم تشریف فرما شدن و یه چیزی دستشونه شبیه بقچه! واااای...نگو برداشته یه دستمالو محکم بسته به سر جوجه بیچاره که مثلا سر دردش خوب بشه!اینقدر دستمالو کشیده بود که نگووو...مغز جوجه کم مونده بود بریزه بیرون(!!) به همین راحتی بیچاره خفه شده بود و به دیار آخرت شتافته بود...و چون دیگه جیک جیک نمیکرد و زبان اعتراض نداشت، دخترک فکر کرده بود که جوجه اش دیگه خوبه خوب شده و اومده بود از مامانم تشکر کنه...از قدیم گفتن سری رو که درد نمیکنه...!
البته گویا این روش,روش جدیدی نیست چون بعضی جاها (!!) که خیلی از این روش استفاده میکنن.هرکی که زیاد جیک جیک کنه آنچنان دستمالی به سرش میبندن که نه تنها جیک جیک کردن،بلکه نفس کشیدن رو هم از یاد ببره...البته سمت ما که اینجوری نیست(!) سمت شمارو نمیدونم...!!!!
[ یکشنبه نهم آبان 1389 ] [ 19:7 ] [ سروین ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||